بحث عليت و تقسيمات آن

عليت از مفاهيم معقول ثاني فلسفي مي‌باشد كه براي انتزاع آن بايد دو موجود را با يكديگر مقايسه كرد و وابستگي يكي از آنها را به ديگري درنظر گرفت. از نظر برخي از فلاسفه غرب (تجربه‌گرايان) عليت بجز تقارن و تعاقب دو پديده نيست اين سخن منقوض است زيرا ما بسياري از پديده‌هاي متقارن و متعاقب (شب و روز) را داريم كه بين آنها رابطه عليت برقرار نمي‌كنيم. در اين باب علامه طباطبائي انتقاداتي بر نظريه يادشده وارد كرده‌اند. از ديدگاه علامه انسان نخستين بار عليت را به علم حضوري و در رابطه نفس و احوالات آن دريافت مي‌كند و سپس به ساير موجودات تعميم داده و قانون كلي عليت را مي‌سازد. عليت در معناي عام عبارتست از وابستگي موجودي به موجود ديگر كه اين وابستگي به صور مختلف مي‌تواند باشد. مهم‌ترين تقسيمات علت در معناي عام عبارتند از تقسيم علت به:

تامّه و ناقصه:

علت تامه، شرط لازم و كافي براي وجود معلول است و با فرض وجود آن وجود معلول ضروري و واجب است. علّت ناقصه، تنها شرط لازم براي وجود معلول است و با فرض وجود آن وجود معلول ضروري نيست البته هر دو اين علتها اگر به نحوي نابود شوند معلول ضرورتاً معدوم مي‌شود.

بسيط و مركب:

علت بسيط، داراي جزء نيست (خداوند علت بسيط است)

علت مركب، داراي جزء است (علتهاي مادي همگي مركبند)

بي‌واسطه و باواسطه:

بعنوان مثال، تاثير انسان در حركت دست خودش بي‌واسطه و تاثير انسان در حركت قلمي كه در دست دارد باواسطه است.

انحصاري و جانشين‌پذير:

زمانيكه علت پيدايش معلول يك علت معيني است و از منبع و علت ديگري نمي‌تواند صادر شود انحصاري ناميده مي‌شود ولي اگر معلول از منابع و علل مختلف مي‌تواند صادر شود و وجود يابد بايد جانشين‌پذير ناميده مي‌شود. مثلاً سرما كه مي‌تواند از منابع مختلف چون برف و... ايجاد شود.

داخلي و خارجي

علل داخلي كه با معلول متحدند و درضمن آن باقي مي‌مانند مانند نقره در انگشتر و علل خارجي كه درضمن معلول نيستند مانند نقره‌ساز براي انگشتر نقره

حقيقي و اعدادي (معدّ)

علت حقيقي كه جدائي معلول از آن ممكن نباشد و معلول وابستگي حقيقي به آن دارد مانند عليت نَفْس نسبت به اراده كه اگر نَفْس از بين برود اراده نيز نابود مي‌شود. ولي «عليت معدّ» تنها زمينه پيدايش وجود معلول را فراهم مي‌كند و معلول وابستگي جدائي‌ناپذير با علت ندارد. مثلاً رابطه والدين نسبت به فرزند علت معدّ مي‌باشد.

مادي، صوري، فاعلي، غائي

علت مادي كه يك علت خارجي است و درضمن معلول باقي مي‌ماند و علت صوري شكل و فعليت معلول مي‌باشد و هر دو علل داخلي يك معلول محسوب مي‌شوند.

علت فاعلي كه همان علت پديدآورنده است و غائي انگيزه و نيّت فاعل است و اين هر دو علل خارجي يا علل وجود مي‌باشند. در باب علت فاعلي بايد توجه داشت كه فاعل در دو معنا بكار مي‌رود:

1- «فاعل طبيعي» كه در طبيعيات موردنظر مي‌باشد و منشأ حركت و دگرگوني اجسام است.

2- «فاعل الهي» كه موردبحث الهيات است و منظور فاعلي است كه معلول را از نيستي به هستي مي‌آورد و مصداق آن درميان مجردات يافت مي‌شود. چرا كه فاعلهاي طبيعي و مادي هيچكدام نمي‌توانند چيزي را از نيستي به هستي درآورند و در ميان فاعل‌هاي الهي هم فاعلي كه بي‌نياز از علت است «فاعل حق» خوانده مي‌شود كه ذات اقدس الهي مي‌باشد.

در فلسفه فاعل 8 قسم مي‌باشد كه عبارتند از:

1- «فاعل بالطبع» و آن فاعلي است كه از فعل خودآگاه نيست و عملش برطبق طبيعت مي‌باشد مثل برف ماديون، فاعل نخستين را «بالطبع» مي‌دانند و نظم و كمال عالم را فعل فاعلي محسوب مي‌كنند كه فاقد شعور و آگاهي است.

2- «فاعل بالقسر» و آن فاعلي است كه نه به فعل خودآگاه است و نه موافق طبيعت خود عمل مي‌كند مثل سنگي كه برخلاف طبيعت خود دراثر پرتاب به بالا حركت مي‌كند.

3- «فاعل بالجبر» و آن فاعلي است كه به فعل خودآگاه است ولي بالاجبار عمل مي‌كند مثل كسي كه او را وادار به كاري بكنند.

4- «فاعل بالرضا» و آن فاعلي است كه به ذات خود عالم است و از راه علم به ذات به فعلش هم عالم است و از اين علم فعلش ظاهر مي‌شود اما علم او به فعل خود قبل از فعل، اجمالي است اشراقيون (سهروردي و پيروانش) فاعل نخستين را «فاعل بالرضا» مي‌دانند يعني علم خداوند به فعل و ايجاد عالم قبل از پيدايش اجمالي است و علم تفصيلي او به فعل و خلقتش بعد از فعل و عين آن است.

البته چون اين نوع فاعل فاقد علم تفصيلي به فعل قبل از پيدايش است شايسته حق متعال نمي‌تواند باشد.

«فاعل بالتّجلي» فاعلي كه به خودش و به فعلش عالم است و فعل را از روي علم تفصيلي قبلي انجام مي‌دهد و اين علم عيناً همان علم اجمالي نسبت به ذات خودش است. صورالمتألهين فاعليت خداوند را نسبت به عالم بالتّجلي مي‌داند البته ابن عربي و ديگر عارفان و صوفيان بزرگ اسلام نيز حق متعال را فاعل بالتجلي مي‌دانند يعني حق متعال از راه علم به ذات به تمام اشياء علم تفصيلي دارد.

«فاعل بالعنايه» فاعلي كه داراي اراده و علمي سابق بر فعل بوده و اين علم زائد بر ذات مي‌باشد و در عين حال همين علم به تنهايي منشأ صدور فعل از فاعل مي‌شود. مشائيان اسلام همچون فارابي و بوعلي سينا حق متعالي را فاعل بالعنايه مي‌دانند و مي‌گويند او در ذات خود كامل و تام است و به ذات خود عالم است و اين علم باعث علم تفصيلي به اشياء و نظام احسن و اتقن آنهاست و همين علم باعث ايجاد اشياء و تكوين كائنات مي‌گردد البته چون علم تفصيلي قبلي فاعل بالعنايه، زائد بر ذات است نه عين آن. اين نوع فاعليت نيز نمي‌تواند شايسته حق متعال باشد.

«فاعل بالتسخير» فاعلي كه فاعليت آن تحت تسخير فاعل بالاتري است.

«فاعل بالقصد» فاعلي كه فعلش را با اراده و علم براي رسيدن به مقصودي خارج از ذات خود انجام مي‌دهد. متكلمان معتزلي و امامي، فاعل نخستين يعني حق متعال را فاعل بالقصد مي‌خوانند كه خداوند در فعل و خلقتش قصد نفع و فايده به غير را دارد.


پديدارشناسي و خصوصيات تفكر پديدارشناسي

پديدارشناسي عبارتست از مطالعه يا شناخت پديدار است و منظور از پديدار شامل همه پديدارهاي مادي، زيست‌شناختي و انفعالي است كه درحيطه ادراك ما قرار مي‌گيرد. به معناي اعم پديدار به ماده علم يعني «آن چيزيكه در عالم خارج تحقق يافته و علم به آن تعلق مي‌گيرد» اطلاق مي‌شود. در فلسفه كانت پديدار به امريكه مي‌تواند متعلق تجربه باشد گفته مي‌شود و در فلسفه ادموند هوسرل و فرانتس پرنتانو و مارتين‌ هايديگر آن نوع شناختي است كه حاصل «لقاء دوحدّ واقع و ذهن» مي‌باشد و پديدار واقعيتي است كه درحيطه شناخت انسان قرار گرفته و داراي معني و قصدي است. آنچه در پديدارشناسي مهم و اصيل و قابل شناخت مي‌باشد همان «پديدار» است و واقعيت محض و شناسنده بدون متعلق شناسايي، نمي‌تواند در معرض گفتگوي ما قرار بگيرد.

پديدار به معناي خاص، امر بي‌واسطه‌ايست كه توسط انسان دريافت مي‌شود اگر ما بتوانيم امر واقع را خارج از قالبهاي قبلي و مفهومي آنطور كه خود را مي‌نماياند درك كنيم مي‌توانيم به ادراك خود پديدار برسيم و هر پديدار آغازي مجدد براي شناخت است كه پاياني براي آن متصور نيست. شعار پديدارشناسي اين است كه «ادراك همواره ادراك يك چيزي است» يعني ادراك بدون وجود اشياء بي‌محتوايست و اشياء بدون فاعل شناسائي به صورت في نفسه و در حد ذات خود خالي از معني هستند. بدين ترتيب ماهيت در پديدارشناسي به معناي متداول آن (بيان ذاتيات ثابت يك شيء) نيست بلكه عبارتست از آن چيزي كه در شعور و آگاهي و ادراك انسان به صورت پديدار آشكار مي‌شود. بنابراين پديدار به خاطر انسان و در جهان بودن وي صورت پديدار به خود گرفته و ماهيت نيز با توجه به در جهان بودن انسان معني مي‌شود.

پديدارشناسي در حيطه شناخت‌شناسي و هستي‌شناسي، فلسفه جديدي است كه مي‌خواهد خود اشياء را بشناسد و به داده‌هاي بيواسطه دست يابد. پديدارشناسي با تجديدنظر دائمي در شناخت مي‌خواهد معرفت را از رنگهاي گوناگوني كه به فاعل و متعلق آن داده شده پاك و منزه سازد و طرحي نو در اندازه درواقع بدين معنا پديدارشناسي تنزيه‌شناسائي از پيش داوريها و عادتها و عقايدي است كه متحجّر شده‌اند و خود، حجاب درك داده‌هاي بيواسطه مي‌شوند.

اين تنزيه و خالص‌سازي ذهن و اشياء براي رسيدن به خود پديدارها به مدد روشي صورت مي‌گيرد كه «رد و ارجاع پديدارشناسي» مي‌خوانند. خصوصيات ديگر پديدارشناسي آن است كه با اينكه به علم اعتماد كامل دارد ولي اشياء را در حد ذات خود به معني پديدارشناختي آن جستجو مي‌كند و هرگونه شناخت ماقبل پديداري را براي رسيدن به حالت اوليه، طبيعي و داده بيواسطه، كنار مي‌گذارد.

«تعاريف پديدارشناسي»

1- عبارتست از مطالعه توصيفي پديدارهاست به همان نحوي كه آنها خود را در زمان و مكان ظاهر مي‌سازند.

2- درعصر حاضر پديدارشناسي به روش و سيستم ادموند هوسرل (Edmond Husserl) و به مشاربي كه مربوط به آن است اطلاق مي‌شود.

3- پديدارشناسي از لحاظ روان‌شناسي پديدارشناختي، عبارتست از مطالعه پديدارهاي رواني يا وقايع آگاهي است. اين نوع روان‌شناسي سعي دارد تا امر واقع را به همان نحوي كه داده شده و با پرهيز از هر نوع مفهوم قبلي و اشتغالات ما بعدالطبيعي ببيند و توصيف نمايد.

4- پديدارشناسي به عنوان فلسفه هستي‌شناسي، عبارتست از علم پديدار يا علم ظاهر شدن، مطالعه پديدارها به خاطر يقين ساختار پديدار و شرايط عمومي ظاهر شدن. در اين مورد مي‌توان دو مرحله را متمايز ساخت.

الف) مطالعه توصيفي يا تحليلي داده پديداري

ب) مطالعه تبييني، كه پژوهش درباره پيدايش يا ماهيت پديدار است. كتاب «وجود و عدم» ژان پل سارتر هستي‌شناسي را از لحاظ پديدارشناسي بررسي كرده است.

5- پديدارشناسي روح (هگل) عبارتست از تحليل مراحلي از تاريخ است كه آگاهي بوسيله آن، ضمن حركت از شناخت حسي به آگاهي از خويشتن يا به آگاهي عقل از خود نائل مي‌شود و تا معرفت مطلق ارتقاء مي‌يابد. هگل مي‌گويد در پديدارشناسي روح، من ارتقاء آگاهي را از اولين تقابل بيواسطه آن با شيء تا معرفت مطلق مطرح مي‌نمايم. اين راه از ميان كليه انواع روابط آگاهي با شيء گذر مي‌كند و نتيجه‌اش عبارتست از مفهوم علم.

6- پديدارشناسي وجودي، مقابل پديدارشناسي ماهوي هوسرل (Husserl) كه تلاش مي‌كند ماهيات را استخراج كند. توصيف محيط انضمامي است كه ضمن آن شخص متفكر خود را در وضع خاصي درمي‌يابد كه جدائي از آن ممكن نيست. پديدارشناسي وجودي توصيف اين جهان طبيعي را وجهه همت خود قرار مي‌دهد كه بيواسطه در آن هستيم و همواره ميدان هستي‌ها به ما داده شده و «من» مرا به محض اينكه تفكر مطرح مي‌شود در مقابل آن قرار نمي‌دهد بلكه خود را در آن موقعيت مي‌يابد.

فلسفه پديدارشناختي يا فلسفه وجود به خاطر توضيح جهان يا به خاطر كشف شرايط ممكن در آن تلاش نمي‌كند، بلكه تلاش مي‌كند تجربه‌اي از جهان و نوعي لقاء با آن را فراهم آورد كه مسبوق بر هر فكري درباره جهان باشد.